تبليغاتX
!من نیلوفرم
















!من نیلوفرم

خواجه!

صدایت کردم ،نشنیدی...

سکوت می کنم این بار،

میگویند سکوت ،پر از ناگفته هاست!

گوش کن به سکوتم!

شاید بشنوی حرف دلم را!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:17 توسط نيلوفر| |

از پیچ و خم ذهنم گذر کردی و

به پیچ و خم قلبم رسیدی و

من دیدم تو را.......!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:41 توسط نيلوفر| |

طوفان شد

و آسمان ابری

هوا سرد شد، مثل روزگار من،

شاخه های درخت حیاتمان لرزید...

دویدم به حیاط....

تا آرزوهایم را بیاورم!

برچینمشان از درخت آرزوهایم،

دیر بود!

باد تمام آرزوهایم را ، با خود برده بود!

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:32 توسط نيلوفر| |

برایت حرف بسیار دارم....

می خواهم راز عطر خیس مرداب را فاش کنم....

می خواهم بدانی که من....

به شوق دیدار تو عطر آگین شدم...

به شوق دیدار تو سر از مرداب برآوردم...

به شوق دیدار تو....

به شوق دیدار چشمانت....

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 15:27 توسط نيلوفر| |

کوزه گری شده ام این روزها.....!

که نقش چشمان تو را بر کوزه هایم میزنم!

چشمان تو که چشمه ی آب حیات من است....

مبادا بشکنم کوزه ای را!

آنوقت است که حکایت من میشود ،

حکایت کوزه گری که از کوزه شکسته آب می خورد! 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 15:38 توسط نيلوفر| |

آخ ،نمیدانی هر وقت که می بینمت ....

در دلم بهار می شود ....

پر از شوق میشوم.....

پر از شکوفه  میشوم...

بهار دلم ،با بهار نارنج چشمانت به استقبالم بیا....

نه!

با یک بغل بنفشه بیا

تا یک بغل شقایق بدرقه ی راهت کنم....

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 2:39 توسط نيلوفر| |

تویی که بغضت صدای خمپاره و تانک دارد،

و نفست،عطر خاک جبهه!

و جسمت، سالهاست که همدم گازهای خردل شده است...

می خواستم از تو بگویم اما،

وسعت وجودت انقدر زیاد است که در ذهن من نمی گنجد!

ببخش!

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 5:40 توسط نيلوفر| |

هنوز آنقدر گرسنه ی تزویر نشده ایم!

که باز هم گول حرف هایتان را بخوریم!

سیریم از دروغ ! سیر!

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 17:41 توسط نيلوفر| |

هر گلی را که لمس کردم،

پژمرد!

شاه گل من

با تو چه کنم؟!

با دست هایت؟!

نه می توانم پسشان بزنم،

نه جرات دارم لمسشان کنم،

می ترسم!

می ترسم تو هم پژمرده شوی!

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:26 توسط نيلوفر| |

می ترسم برای پیرمرد عتیقه فروش!

ممکن است روزی جنس هایش تمام شود!

این همه افکار عتیقه که ما از او می خریم،

مگر چند می ارزد؟!

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 15:49 توسط نيلوفر| |

Design By : Night Melody