|
|
|
|
جات خالی آیدین عزیز ....جات خیلی خالیه توی زمین !......
+
تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 23:1 نويسنده نيلوفر
|
بگو تا ابرهایت، ببارند بر سر و رویم که با این آفتاب نا آشنایم.... غریب و سخت و نا آرام ببارند بر تن من تا که شاید پاک گردم از گناهانم...
+
تاريخ جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 18:1 نويسنده نيلوفر
|
+
تاريخ جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 1:57 نويسنده نيلوفر
|
ببین چگونه با نگاهم واژه ی تردید را از چشم هایت خط می زنم! و نا پاکی این واژه ی شوم را با بوسه هایم ، از لبانت می زدایم.. به من نگاه کن! همیشه در برابرت چون کودکی هستم.. پشت سرت را نگاه نکن... سایه ها را نشمار من پیش از این شمردمشان... 2 تا ، خدا سایه ات را از سرم کم نکند! ببین ،ببین باز چه کودکانه سخن گفتم! ببخش! ببخش که بیش از این نیاموخته ام! مه ، همه جا را پوشانده... آسمان را ... و زمین را! اما چشم هایت را هنوز می بینم، دو تکه طلای ناب ! و دیگر تردیدی نیست، خدا سایه ات را از سرم کم نکند !
+
تاريخ سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 14:50 نويسنده نيلوفر
|
|
|