تبليغاتX
!من نیلوفرم

نمی دانم چرا هر شب که می خوابم

تب چشم تو می آید به خوابم

عزیزم، سخت می ترسم از این کابوس

جنونی وحشت انگیز است، هزار افسوس

تمام شب به حالت اشک می ریزم

به جای دیدن رویای شیرینت،

تو را در تب ،تنت بی صبر می بینم

نمی دانم نمی دانم چه کابوسیست!

خودم را با تو در یک قبر می بینم!

نخند بر من،عزیزم نه،نترس از من

که این تب  سال هاست در خواب با من هست

زمانی در نگاه توست،گاهی در وجود من

و گاهی مثل یک کابوس بی رنگ است...

خدا را به بزرگی اش قسم دادم،

ولی این شعله و این تب فرو ننشست...

نمی دانم چرا هر شب که می خوابم.......

 

+ تاريخ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:49 نويسنده نيلوفر |

وقتي از روي گناه, شعر من رنگ سياهي مي گرفت

خاطراتم همه اش رنگ تباهی می گرفت

من به فکر خستگی های تن مردم شهر

او نگاهم رابه فرداها ، به  بازی می گرفت...

من دلم، دلتنگ از دلتنگی اش

او به یادِ دیگری جان می گرفت!

قلب او سرشار از ظلم و غرور

آتشی آرام جانش می گرفت

نه به فکر آشتی با روح خود

نه شفایی از دم پاک ِ مسیحا می گرفت

کل دنیا هم برایش قصه بود

سخت دنیا را به شوخی می گرفت!...

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:30 نويسنده نيلوفر |

شب و سکوت و مهتاب ،عطر بهار نارنج

شبی گرم و بهاری،فارغ ازز آه و خواهش

نسیمی از بهشتم،به روی برگ گل ها

می کشد از محبت،دست گرم نوازش

بهشت من همین جاست کنار گل های یاس...

کنار حوض پر آب،گیاه رو به رویش

امشب حیاط خانه،بهشت ِ رو زمین است...

بهار باورم شد، خدای من ستایش!

 

 

مال چند سال پیش ِ....شاید دو یا سه سال پیش تازه از لای یکی از کتابام پیداش کردم.....تاریخ نداره...

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2:4 نويسنده نيلوفر |

تو که معنای واژه ی دوستی را به من آموختی

ومعنای واژه ی (زیبا ترین) را

تو که رنگ مهربانی را نشانم دادی

رنگ عشق و عشق ورزیدن ، رنگ خوبی را

تو که طعم عسلین معرفت بر من چشاندی

مرا با قطره ی اشکم به آرامش نشاندی،

تو می آیی به ذهنم  دم به دم ،هر روز

تو می آیی  کنارم بهتر از هر روز

از میان پج پچ اطلسی های سفید و صورتی می آیی

خوشرنگ تر از دیروز

تو هر روز تازه ای

تو هر روز یک روز تازه ای

بدون کینه و حسد،بدون ترس

تو ماه آسمان دوستی ام هستی ،تو ای و بس!

 

برای مهرناز و پریای خوبم .....مرسی از دوستی تون....مرسی از بودنتون..

+ تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 1:37 نويسنده نيلوفر |

در خط تو یک جور تردید است

وقتی برایم می نویسی

وقتی که از دلتنگی و خشم

وقتی که از غم می نویسی

وقتی برایم شعر می خوانی ،

رنگ صدایت  سخت بیگانست

این دختر تنهای پاییزی

گویی به چشمان تو دیوانست

آن بوسه های گرم و شیرینت،

دیگر به روی گونه ام ننشست

خسته شدم از این دورنگی ها

از هرچه بین ما دو بود و هست

شاید نمی فهمی که می فهمم!

این روزها هستی تو بی احساس

با من نگو از گرمی عشقت!

امروز غم هم مثل من تنهاست!

 

+ تاريخ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:59 نويسنده نيلوفر |

برگ گل ، سپیدِ یاس

تو چشاش برق طلاست

یه بغل عطر بهار،

بهتر از فرشته هاست.

بوی گل میده تنش

بوی عشق،یه حس خاص!

می دونم که مادرم ،بهترین گل ِ خداست.

+ تاريخ جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:43 نويسنده نيلوفر |

تو زیباترین هدیه ی خدایی برای بشر

مرا ای« پدر» تا بلندای یلدا ببر

تو خود آسمانی ,بزرگی ِ عشقی

کتاب محبت برامان نوشتی

من عاشق شدم با ندای کلامت

شدم عاشقت ,عاشقی با صداقت

و خواندم برایت, « پدر» ای عطر گل ها

که در آسمانی , در آسمان ها!

بیا دخترت را شفایی بده

بیا دخترت را ببر ای « مسیحا»

+ تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:11 نويسنده نيلوفر |

خاموش باش...

اين صداييست كه در حنجره ي سخت و بي رحم زمان مي پيچد,

و در اين لحظه كسي نيست كه با كوچكترين احساس به پر پاك شقايق ها بيانديشد.

و كسي نيست كه با نوازش دستانش,

جسم و احساس غبار آلوده مان را بياساید.

خاموش باش...

اين نگاهيست كه آقاي زمين با دو چشمان پر از آتش و خون به نگاه پر از التماس ما مي دوزد...

و كلاميست كه گل هاي بهاري را ...

تك به تك, از نگاه خسته ي باغچه مي چيند.

اندك اندك چشمهامان بسته خواهد شد.

قبر هامان را كسي پيدا نخواهد كرد.

                                                          و همه خاموشند...

+ تاريخ دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:50 نويسنده نيلوفر |