واژه از جنس سکوت است وقتی که نیستی...
اما, باران که می بارد تو می آیی و سکوت می شکند...
و ما با هم ,هم گریه ی باران می شویم...
کاش هر دم باران ببارد....!
روحت آرام باشد, ما هم آرامیم...
آرام باش!
من و دلتنگ و این شیشه ی خیس....
می نویسم و فضا......
می نویسم و دو دیوار و چندین گنجشک.....
(سهراب)
تو بارانی که می شویی پر نیلوفران نو شکفته
تو الماسی که بر تو نور می رقصد به ناز
بیا تا با تو آید عطر نرگس عطر یاس
با گرمای نگاهت بر چشم من بوسه زدی و رفتی...
من به تو نگاه می کردم..
.تو می رفتی!
تو می رفتی و با خود عطر بنفشه های زرد را می بردی!
تو می رفتی و بوی خاک خیس و باران خورده را می بردی!
تو می رفتی و حتی لحظه ای هم برنمی گشتی
تا ببینی
چشم هایم را! اشک هایم را!
بر نمی گشتی ببین تا که با خود
عطر ها را می بری! لبخند ها را می بری!
چشم هایم گرم بود از گرمی نگاه تو!
دست هایم اما!
سرد سرد از دوری دستان تو...
تو می رفتی! تو می رفتی! تو می رفتی!
باغچه تنها نخواهد ماند....
نترس
نترس از خشکی این باغچه ی تنها
که امروز,
فصل زمستان است
که امروز کوتاه .سرد .غمگین و بی عشق
آه بی عشق
بی نور و تاریک است
صبر کن!
فردا که در راه است
کوله باری از شکوفه
از بنفشه از نسیم
همراه دارد.
که فردا
زود زود
زود تر از پلک زدن
خواهد آمد
باغچه پر خواهد شد از گل
لبریز خواهد شد از عطر
گوش کن!
گویی نرم نرم
باران می آید
پس نترس
که باغچه
خشک نخواهد ماند
تنها نخواهد ماند
روزی که نرم نرم
در سکوتی بکر
بر روی گل های بنفشه باران ببارد