!من نیلوفرم
من از تو می گریزم….
به راهی دور…
به جاده ای پر مه… بی رنگ… بی نور…
می روم اما تو ثابت...سخت...می مانی...
زیر لب آرام می پرسی چرا پیشم نمی مانی؟!
من به احترام اشکت...جمله ای...حرفی نمی گویم!...
سیل اشکت هم برای من کم است....چیزی نمی گویم!...
من و مه....جاده ی خاکی و باد...
می روم آهسته می گویم: هر چه باداباد...
پشت سر بانگ فریاد تو را می شنوم...
(نه نرو...تنها نه!...نیلوفر نرو..!
تو نباشی راه را گم می کنم!)
می روم... بی اعتنا...
من و مه...جاده ی خاکی و باد...
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت
23:55 توسط نيلوفر| |
امروز.... چهل روز گذشت از رفتن آیدین عزیز.....دیروز تولدش بود و امروز چهلمش.....روحش شاد...
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت
17:54 توسط نيلوفر| |
چه کودکانه خندیدم با خنده هایت....
چه عاشقانه شاد شدم با شادیت....
چه صادقانه شکفتم از دیدنت....
و چه ناباورانه پذیرفتم سفر کردنت...
ولی هرگز نخواه از من...ببخشم....تنها رفتنت...
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت
14:55 توسط نيلوفر| |
| Design By : Night Melody |


