تبليغاتX
!من نیلوفرم

وقتي از روي گناه, شعر من رنگ سياسي مي گرفت

دوستانم همه از دور و برم مي رفتند     حرفها پشت سرم مي گفتند...

آري نادان بودم....

ذهن من از فكر خالي     روح من از عشق خالي

بي كسي تنها كسم بود.....

دوستانم همه رفتند....دست هايم نگرفتند....چشم هايم بسته شد

من در اينجا ماندم...

 

در جهان سوم , حكم ما هم اين بود!

چشم ها بسته شود,

تير و شلاق همدم مردم آواره شود...

سال ها مي گذرد..... مردم شهر به اين خستگي عادت كرده اند...

چشم هاشان خالي از نور                  دستهاشان خالي از نان

و براي لقمه ناني سر به گور سرد مولا مي گذارند!

 

آري نادان بودم....

من كنون مي فهمم,  شعر من جايي در اين دنيا ندارد

حرف من ياراي ناليدن ندارد.... شعر من درهاي زندان مي گشايد!

 

به تو مي گويم: دوست!

 

مردم شهر من از كينه پرند

شعر تو مال خودت...

بيش از اين معصيتت را به نمايش مگذار!

 

شعر تو مال خودت...

شعر من مال خودم...

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 3:27 نويسنده نيلوفر |

آرامش من...

 

آرامشم را از تو مي خواهم...

در ميان اين همه زنجير و خون...

در زمان بي زماني, در مكاني كه پر از آتش و دود است...

اي نگهبان و بقايم...

آرامشم را از تو مي خواهم...

در زماني كه بتم مي شكنند با همه زور و قوا....

و زماني كه پناهي نيست براي دارا و گدا....

آرامشم را از تو مي خواهم...

در زماني كه شب شهر پر از خفاش است....

ديده ي دختركي گريان است,

آرامشم را از تو مي خواهم...

اي گل مرداب بي خارم...

آرامشم را در زمان ترس ِ از تو در تو مي جويم...

در خطوط مبهم پيشاني سردت..

و ركود آبي چشمان بي خوابت...

من به روح پاك و زيباي تو مي بالم...

و تو را هر دم به سوي خويش مي خوانم...

اي تو معناي بهار.... اي بلنداي سپيدار... «اي تو آزادي»...

دوستت دارم......دوستت دارم....... دوستت دارم....

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 21:43 نويسنده نيلوفر |

در راه بودم...

ماه را ديدم و خورشيد را

وگل هاي پژمرده كه با حسرت به گلهاي به شبنم نشسته نگاه مي كردند.

و رقص گل هاي آفتابگردان...

و كودكي كه با طلوع صبح زندگي را آغاز كرد...

گورهارا ديدم در گورستاني سرد اما سبز....

و زني كه از پنجره , گردش پروانه اي خال دار را در آسمان تماشا مي كرد.

در راه بودم...

كه نگاه خسته ي كودكي يتيم دلم را آزرد.

و لبخند زيباي دختركي شادم كرد.

شاد شدم ...خنديدم... غمگين شدم... اشك ريختم...

سال ها گذشت....

و من هنوز در راهم.

ميروم , مي آيم , مي گويم ,مي شنوم ...

اما هنوز بلوغ به سر انگشتانم نرسيده است....

+ تاريخ چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 1:36 نويسنده نيلوفر |