تبليغاتX
!من نیلوفرم

تموم راه رو بدون حرف طي مي كنم .همش فكر و خيال . بازم فكر مي كنم و فكر مي كنم.... چرا زندگيم اينطوري شد ؟ بازم تموم تنم درد مي كنه از سر تا پا . بازم نم نم بارون مياد... بازم فكر مي كنم... يه قطره بارون مي چكه رو شيشه ي عينكم , با آستين پالتوم پاكش مي كنم. دوباره بغض مياد توي گلوم و به زور فرو مي دمش .اخم كردمو و در حال راه رفتن موزاييك هاي شكسته ي پياده رو رو نگاه ميكنم.مامان چند تا سوال ميپرسه كه با آره و نه و نميدونم جوابشو ميدم.خودم به مامان گفتم بريم بيرون پس چرا حالا سگ گرفتتم؟!

حواسم نيست, مامان ميگه از اين طرف بيا اونجا گليه ولي من از اونجا گذشتم.از زير موزاييك هاي شكسته قطره هاي گل روي شلوارم مي پاشه, محل نمي دم و رد مي شم.دستم ميره طرف معدم فشارش مي دم و ول مي كنم.از دردش سرم گيج مي ره... چندتا پسر از كنارمون رد ميشن بوي ادكلونشون ميپيچه توي سرم دسم رو جلوي دماغم تكون ميدم. مامان با تعجب ميگه اينا كه خوشبو بودن ! هيچي نميگم. ميگه پس اون زنه تو مغازه چي داشتم از بوي گندش خفه مي شدم.با سر ميگم اره منم.

مامان ميگه اين ظرف قشنگتره يا اون مي گم نميدونم خودت ميدوني. ميگه بريم مغازه ي فلاني ريمل بگيريرم با سر مي گم باشه.تو مغازه مي پرسه كدومو بخرم ميگم خودت مي دوني من نمي دونم.

واسه چي به مامان بي محلي كردم؟

من كلافم اونو چرا كلافه كردم؟

 اه  نيلوفر احمق...

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 21:52 نويسنده نيلوفر |