!من نیلوفرم
چشمانمان در خماري شب مي سوزد...
اما باز هم ميرويم و ميرويم...
ميرويم وبه جايي نمي رسيم ...
جاده در پس چشمانمان محو مي شود...
تو دستهايم را رها مي كني...
از صداي ناله ي باد ترسيدي و من هم مي ترسم...
نمي دانم چه كنم! نمي داني چه كني!
نمي دانيم....
افسوس هيچ نمي دانيم....
مي گفتند او يك فرشته است و چهره اي نوراني دارد....
من و تو چهره اش را نديديمم و او را پذيرفتيم ...
روزها گذشت, ماه ها گذشت و سالها...
باز هم من وتو چهره اش را نديديم ,و شايد نخواستيم كه ببينيم...
اما در اطرافمان حسش كرديم در فقرمان , در غم هامان در نا اميديمان حسش كرديم...
توان را از ما گرفت ... هويتمان را دزديد...
خانه هامان را خراب كرد... آرزوهامان را بر باد داد...
من و تو باز هم نخواستيم چهره ي واقي اش را ببينيم...
و امروز در انتظار فرشته ي نوراني ديگري نشسته ايم...
روزها مي گذرد... ماه ها مي گذرد و سالها...
شايد بيايد ... اگر ما بخواهيم با هم و در كنار هم...
شايد بيايد و شايد ….
از رخت خواب كه بلند شدم يكراست رفتم پشت پنجره , دلم واسه نيلوفرا تنگ شده بود.
مثه هميشه آرومه آروم روي برگاي يوكا نشسته بودن و با باد ملايمي كه مي وزيد پيچ و تاب مي خوردن.
هوس كردم برم بيرون.
دمپايي هاي زرشكي رو پوشيدم و رفتم توي حياط .نم نم بارون مي اومد.
رفتم پيش نيلوفراي پيچك. پژمرده شده بودن ! رنگ بعضيهاشون از نيلي به صورتي تيره تبديل شده بود. يادم افتاد ساعت ده و نيمه.
نيلوفرا هر روز دم دماي صبح باز ميشدن و دو سه ساعت بعد....
هر سال ماه مهر همين برنامه رو داشتن .
باد ملايم بود اما من به گرمي احتياج داشتم.رفتم توي خونه و نيلوفرا رو با خودشون تنها گذشتم.
فكر كردم; شايد اونها هم از زندگي يكنواختشون خسته شدن.
نميدونم.....
دوست دارم جايي بروم دور تر از نگاه خدا....
دوست دارم جايي بروم بالاتر تراز افكار دنيا ....
از بودنم, از بودنت , از بودنمان در اينجا خسته ام....
دوست دارم جايي بروم كه غم هايم كسي را آزار ندهد...
دوست دارم جايي بروم كه غم هايت كه غم هاشان آزارم ندهد..
دوست دارم بگريزم از خودم, از خودت, ازخودمان و ازخدا......
دوست دارم جايي بروم كه خدايش مهربان باشد, مردمش مهربان باشند...
دوست دارم جايي بروم كه بودنم , بودنت و بودنمان را درك كنند...
| Design By : Night Melody |


