تبليغاتX
!من نیلوفرم
















!من نیلوفرم

چشمانمان در خماري شب مي سوزد...

اما باز هم ميرويم و ميرويم...

ميرويم وبه جايي نمي رسيم ...

جاده در پس چشمانمان محو مي شود...

تو دستهايم را رها مي كني...

از صداي ناله ي باد ترسيدي و من هم مي ترسم...

نمي دانم چه كنم! نمي داني چه كني!

نمي دانيم....

افسوس هيچ نمي دانيم....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 1:49 توسط نيلوفر|

مي گفتند او يك فرشته است و چهره اي نوراني دارد....

 من و تو چهره اش را نديديمم و او را پذيرفتيم  ...

روزها گذشت, ماه ها گذشت و سالها...

باز هم من وتو چهره  اش را نديديم ,و شايد نخواستيم كه ببينيم...

اما در اطرافمان حسش كرديم در فقرمان , در غم هامان در نا اميديمان حسش كرديم...

توان را از ما گرفت ... هويتمان را دزديد...

خانه هامان را خراب كرد... آرزوهامان را بر باد داد...

من و تو باز هم نخواستيم چهره ي واقي اش را ببينيم...

و امروز در انتظار فرشته ي نوراني ديگري نشسته ايم...

 روزها مي گذرد... ماه ها مي گذرد و سالها...

شايد بيايد ... اگر ما بخواهيم با هم و در كنار هم...

شايد بيايد و شايد ….

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 21:58 توسط نيلوفر|

از رخت خواب كه بلند شدم يكراست رفتم پشت پنجره , دلم واسه نيلوفرا تنگ شده بود.

مثه هميشه آرومه آروم روي برگاي يوكا نشسته بودن و با باد ملايمي كه مي وزيد پيچ و تاب مي خوردن.

هوس كردم برم بيرون.

دمپايي هاي زرشكي رو پوشيدم و رفتم توي حياط .نم نم بارون مي اومد.

رفتم  پيش نيلوفراي پيچك. پژمرده شده بودن ! رنگ بعضيهاشون از نيلي به صورتي تيره تبديل شده بود. يادم افتاد ساعت ده و نيمه.

نيلوفرا هر روز دم دماي صبح باز ميشدن و دو سه ساعت بعد....

هر سال ماه مهر همين برنامه رو داشتن .

باد ملايم بود اما من به گرمي احتياج داشتم.رفتم توي خونه و نيلوفرا رو با خودشون تنها گذشتم.

فكر كردم;  شايد اونها هم از زندگي يكنواختشون خسته شدن.

نميدونم.....

 

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 1:23 توسط نيلوفر|

دوست دارم جايي بروم دور تر از نگاه خدا....

دوست دارم جايي بروم بالاتر تراز افكار دنيا ....

از بودنم, از بودنت , از بودنمان در اينجا خسته ام....

دوست دارم جايي بروم كه غم هايم كسي را آزار ندهد...

دوست دارم جايي بروم كه غم هايت كه غم هاشان آزارم ندهد..

دوست دارم بگريزم از خودم, از خودت, ازخودمان و ازخدا......

دوست دارم جايي بروم كه خدايش مهربان باشد, مردمش مهربان باشند...

دوست دارم جايي بروم كه بودنم , بودنت و بودنمان را درك كنند...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 16:19 توسط نيلوفر|

Design By : Night Melody