|
در دلم خدا،
کاسه زیر نیم کاسه گذاشته است، مدتیست... می ترسم این کاسه های لرزان روی هم ، یک روز ، بیفتند... و بشکنند... بشکنم...
این منم که نشسته ام بی خواب، رو به سوی "جوی نقره ای مهتاب" * که خسته ام از هی های و های و هو های ذهنم، این بی تاب سیرابم از فکر و خیال و خواب تو ، سیراب مرا دریاب! ................................................................................................. اسم آلبوم موسیقی از بهداد بابایی! یلدا را دوست دارم...
چون که طولانی ترین شبیست ، که می شود به یاد تو بود! نه! راست میگویند...
دل هم گاهی بال در می آورد... گاهی پر میزند... ستاره های شب هم ،
برای دیدن ماهشان، مدام، پلک می زنند... من و دلقک دردمان یکیست...
هر دو تنمان پر شور... هر دو روحمان آرام.... خرقه ی درویش هم که بپوشم با تو، اجازه ی ورود به کوچه های دلتنگی را نمی یابم...! که میگوید که با یک گل بهار نمیشود؟!
تو تنهاآمدی، و فصل زندگیم بهار شد... ندانسته هایی هر روز ،دارند وارد مغزم میشوند..... سرجنگ دارند بامن،
ندانسته های عزیز! لطفا دست نگه دارید!
|
بهمن 1388 |
|---|